Best free educational Audiobooks, Podcasts, Lectures and Radio Shows in Farsi and English FOR THE FIRST TIME on YouTube.

Contact: audiobookcenter2020@gmail.com


Audiobook City

تکاورانِ آخرین مرز
الاهیاتِ زمین و مقاومت در برابر مغاکِ ووک

سینمای امروز هالیوود را می‌توان تجسد قسمی مذهب نوظهور سکولار دانست؛ مذهبی که با جزمیتی خاص و تحت لوای مفاهیمی چون پیشرفت، برابری انتزاعی و اصلاحات اخلاقی—که امروزه با عنوان «ووکیسم» شناخته می‌شود—در پی بازنویسی تاریخ، انسان و اصول روایتگری است. در این کلان‌روایت جدید، جهان نه یک واقعیت سخت و تراژیک، بلکه مومِ انعطاف‌پذیری است در دست مهندسان فرهنگی که می‌کوشند تضادهای ابدی حیات بشری را در لایه‌هایی از بیانیه‌های اخلاقی و فضیلت‌فروشی‌های پاکیزه پنهان کنند. هالیوود جدید، با روگردانیِ مفرط از سنت‌های اسطوره‌شناختی خود، ترجیح می‌دهد انسان را نه آن‌گونه که هست، بلکه آن‌گونه که در تئوری‌های دانشگاهیِ چپ باید باشد، بازنمایی کند. نتیجه‌ی این فرآیند، سقوط درام و تولدِ آثاری بی‌روح، فرمایشی و عاری از هرگونه خطرپذیریِ فکری است؛ ویروسی ایدئولوژیک که به جان کهن‌الگوهای سینمای آمریکا افتاده و آن‌ها را از درون تهی ساخته است.
اما درست در میانه‌ی این رخوتِ ساختاری و در شرایطی که سینما به یک لوله‌ی آزمایشگاهی برای تزریق عقاید کلان‌شهری بدل شده، فیگوری ظهور کرده است که گویی نافذترین انذارها را علیه این جریانِ منزه‌طلب صادر می‌کند: تیلور شریدان. شریدان را می‌توان آخرین تکاور در مرزهای از دست رفته‌ی سینمای کلاسیک دانست. او با خلق منظومه‌ای تصویری و مقتدر—از فیلمنامه‌های درخشانی چون سیکاریو (Sicario) و اگر سنگ از آسمان ببارد (Hell or High Water) تا جهانِ حماسی، بدوی و چندنسلیِ یلوواستون (Yellowstone)—دست به اعاده‌ی حیثیت از چیزی می‌زند که هالیوودِ مدرن بیش از هر چیز از آن هراس دارد: «زمینِ سخت و نوموسِ دگرگون‌ناپذیر طبیعت».
شاید از خود بپرسید راز مصونیتِ تام و تمام آثار شریدان از ویروس ووکیسم در چیست؟
پاسخ را باید در نظرگاهِ عمیقاً واقع‌گرایانه‌ی او به وضع بشری جستجو کرد. درحالی‌که جریان غالب هالیوود اصرار دارد که ریشه‌ی تمام شرور جهان را می‌توان با چند مصالحه‌ی اخلاقی، شعارهای شبه‌روشنفکرانه و بازنمایی‌های مهندسی‌شده خشکاند، جهانِ شریدان جهانی‌ست عمیقاً سنّتی. در سینمای او، انسان پیش و بیش از آنکه یک فردِ مدرنِ خودآئینِ جداافتاده از ریشه‌ها باشد، یک «حیوانِ سیاسی و قلمروطلب» است که هویتش در تقابل بنیادین میان دوست و دشمن، و در نسبتِ تناتنگ او با خاک، خون و بقا شکل می‌گیرد.
در سه‌گانه‌ی مرزی شریدان، جغرافیا صرفاً یک کارت‌پستال یا پس‌زمینه‌ی بصری نیست؛ جغرافیا خود یک خدای باستانی، صامت و بی‌رحم است که قوانین سخت خود را بر ساکنانش تحمیل می‌کند و هیچ اعتنایی به تئوری‌های مدرن مصلحان اجتماعی ندارد.
قانونِ رسمی و فانتزی‌های تمدن شهری در برابر مرز سینمای او سپرمی‌افکنند؛ جایی که در آن، تمایز میان شکارچی و شکار، تنها حقیقتِ موجود است. آثار شریدان از این حیث، قسمی نوستالژیِ کلاسیک و تراژیک را احیا می‌کنند؛ نوستالژیِ روزگاری که در آن کلمات وزن داشتند، سوگندها معتبر بودند و آدم‌ها پیامدهای هولناکِ انتخاب‌های خود را بدون گریستن در آستانه‌ی ایدولوژی‌های روزآمد می‌پذیرفتند. شخصیت‌های او—از جان داتون در یلوواستون تا مأموران قانون در ویند ریور (Wind River)—تجسدِ تناهی انسان در برابر عظمتِ لایتناهی طبیعت و سنّت هستند. آن‌ها قهرمانانی منزه یا ضد قهرمانانی مطلق نیستند، بلکه انسان‌هایی گوشت‌وخون‌دار و لغزش‌پذیرند که در دوراهی‌های اخلاقی، به جای پناه بردن به دگم‌های رقیقِ مدرن، به غریزه‌ی وفاداری‌های قبیله‌ای و خانوادگی خود تکیه می‌کنند.
شریدان با دستمایه قرار دادن ژانر وسترن و احیای نئو-وسترن، دست به یک باستان‌شناسیِ فکری می‌زند. او به مخاطبی که خسته از بیانیه‌های اخلاقیِ هالیوودِ ووک به دنبال حقیقتِ عریانِ درام می‌گردد، صراحت، خشونتِ منزه از فانتزی و شکوهِ امرِ کلاسیک را هدیه می‌دهد. سینمای او پناهگاهی است برای تماشاگرانی که هنوز باور دارند حیاتِ انسانی بر روی زمین، نبردی‌ست بی‌پایان برای حفظِ معنا در برابر هجومِ نیهیلیسم و فروپاشی ریشه‌ها. در زمانه‌ای که هالیوود با خیره شدن به مغاکِ ایدئولوژی، اصالتِ خود را از دست داده، تیلور شریدان نشان می‌دهد که چگونه می‌توان با بازگشت به زمین و وفاداری به ذاتِ دگرگون‌ناپذیر انسان، آثاری خلاف جریان خلق کرد؛ آثاری بدیع که ثابت می‌کنند حقیقتِ درام هرگز در برابر مصلحانِ دروغینِ هالیوود سر تسلیم فرود نخواهد آورد.

#سینما #انتقادی #هالیوود #ووک #ووکیسم #سنت #سنت‌گرایی #محافظه‌کاری #آمریکا #فرهنگ

1 week ago | [YT] | 5

Audiobook City

🪞 تصویر متقارن در آینه تولید

شاید بتوان گفت بزرگ‌ترین توهم اقتصادی و ژئوپلیتیک قرن نوزدهم، سراسر قرن بیستم و سه دهه ابتدایی قرن بیست‌ویکم، ترسیم جهان به عنوان میدان نبرد آشتی‌ناپذیر میان دو قطب متخاصم بوده است:
سرمایه‌داریِ لگام‌گسیخته‌ی غرب در برابر کمونیسمِ ایدئولوژیکِ شرق.
دهه‌ها به ما آموخته‌اند که دیوار برلین، بحران موشکی کوبا و جنگ ویتنام، نشانه‌های عینیِ تقابلی بنیادین میان دو نظام ارزش‌شناختیِ کاملاً متنافرند. اما چه می‌شود اگر تمام این هیاهو، صرفاً یک بازی سایه‌ها در غار سیاست بوده باشد؟
چه می‌شود اگر این دو دشمن قسم‌خورده، نه دو جوهر متمایز، بلکه دو روی یک سکه و دوقلوهای همسانی باشند که از یک منبع نظری تغذیه می‌کنند؟
ژان بودریار، فیلسوف و نظریه‌پرداز فرانسوی، سال‌ها پیش از آنکه چین به کارخانه‌ی بزرگ جهان بدل شود یا ویتنام درهای خود را به روی ابرشرکت‌های چندملیتی بگشاید، در کتاب خود، آینه تولید (The Mirror of Production)، این نمایشنامه‌ی ایدئولوژیک را به چالش کشید و از یک راز سرپوشیده پرده برداشت. نقطه‌ی عزیمت بودریار، نقد ساختارشکنانه‌ی مارکسیسم است. او استدلال می‌کند که مارکس در تلاش خود برای واژگون کردنِ بنای اقتصاد سیاسی سرمایه‌داری، ناخواسته در دامِ فونداسیون و اصول موضوعه‌ی همان سیستم گرفتار شد. مارکسیسم با محوریت بخشیدن به مفاهیمی چون «کار»، «تولید» و «ارزش مصرف»، عملاً متافیزیک سرمایه‌داری را بازتولید کرد. در واقع، کمونیسم به جای رهایی انسان از قید نگاه ابزاری، او را بیش از پیش به یک «موجود مولد» (Homo Economicus) تقلیل داد. بودریار نشان می‌دهد که مارکسیسم، سرمایه‌داری را نفی نمی‌کند، بلکه آن را در آینه‌ای دگرگون‌شده منعکس می‌سازد؛ آینه‌ای که در آن، جایگاه طبقات عوض می‌شود اما تقدسِ «امر تولید» کماکان دست‌نخورده باقی می‌ماند.
اگر تحلیل‌های انتزاعی بودریار در دهه‌ی ۱۹۷۰ فرضیاتی تئوریک به نظر می‌رسیدند، سرنوشت حکومت‌های کمونیستی چین، ویتنام و کوبا در دهه‌های اخیر، این نظریه را به ملموس‌ترین و عریان‌ترین شکل ممکن روی زمینِ سختِ واقعیت محقق کرد. حزب کمونیست چین پس از دوران پرآشوب مائو، با چرخشی به ظاهر شگفت‌انگیز به سمت «سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی» حرکت کرد. اما این عنوان خطابی چه معنای انضمامی در بر داشت؟ معنای آن، ابداع کارآمدترین فرمِ سرمایه‌داریِ دولتی در تاریخ مدرن بود. شهرهای شنزن و شانگهای به معابدی برای انباشت سرمایه‌ی جهانی بدل شدند که در آن‌ها، نه بورژوازی سنتی غربی، بلکه بوروکرات‌های حزب کمونیست نقش مدیران ارشد اجرایی را ایفا می‌کردند. در این پروژه‌ی مشترک، کاپیتالیسم جهانی به نیروی کار ارزان، منضبط و فاقد حق اعتصاب دست یافت و حزب کمونیست نیز بقای سیاسی و مشروعیت خود را از طریق رشد اقتصادی تضمین کرد؛ هم‌زیستی مسالمت‌آمیزِ داس و چکش با شاخص‌های بورس وال‌استریت.
ویتنام نیز دقیقاً همین استراتژی را با اصلاحات «دوی موی» (نوسازی) در سال ۱۹۸۶ دنبال کرد. حزبی که روزی برای اخراج امپریالیسم سرمایه‌داری می‌جنگید، زنجیره‌های تأمین همان امپریالیسم را با آغوش باز پذیرا شد و کارگران ویتنامی را به چرخ‌دنده‌های تولید کالاهای مصرفی غرب بدل ساخت، بی‌آنکه پرچم‌های سرخ خود را پایین بکشد. حتی کوبا، این آخرین رمانتیکِ رادیکال و نماد مقاومت ضدسرمایه‌داری، در چهار دهه اخیر ناگزیر به گشودن مرزهای خود به روی سرمایه‌گذاری خارجی، هتل‌های لوکس ساحلی و اصلاحات پولیِ بازارمحور شده است. حماسه‌ی انقلابی هاوانا در نهایت به یک استراتژی محاسباتی برای بقا در ماتریکس اقتصاد جهانی تبدیل شد.
این چرخه‌های تاریخی، برخلاف تصور رایج، «خیانت» به آرمان‌های کمونیسم یا انحراف از مسیر نبودند؛ بلکه تحقق منطقی و گریزناپذیر همان افق فکری بودند که بودریار بدان اشاره کرده بود. تضاد میان سرمایه‌داری و کمونیسم، یک تضاد جوهری نیست، بلکه رقابتی است بر سر مدیریتِ بهترِ «امر تولید». حزب کمونیست در این کشورها کاری را انجام داد که لیبرال‌های غربی هرگز در خواب هم نمی‌دیدند:
استفاده از ابزار آهنین دولت توتالیتر برای رام کردن نیروی کار در جهت منافع سرمایه‌ی کلان. در این سکولارترین فرم از الاهیات سیاسی، احزاب کمونیست به کاتالیزورهای اصلیِ بسط کاپیتالیسم بدل شدند.
ذهنیت رایج هنوز هم مایل است جهان را در قالب دوگانه‌های ساده‌انگارانه‌ی جنگ سرد بفهمد. اما نگاهی دقیق‌تر به پشت آینه‌ی تولید نشان می‌دهد که نخبگان سرخ شرق و کارآفرینان غرب، هر دو به یک خدای واحد یعنی «رشد اقتصادی و بازدهی تولید» نماز می‌برند. در این ضیافت مشترک، تقابل‌های ایدئولوژیک صرفاً ابزارهای اقناعی و خطابی برای مردم هستند.
حال پرسش اساسی این است:
در جهانی که در آن کمونیسم و سرمایه‌داری در غار تولید به عقدی پنهانی و پایدار تن داده‌اند، سوژه‌ی انسانی چگونه می‌تواند افقی فراتر از زنجیره‌ی بی‌پایان تولید و مصرف برای خود متصور شود؟

🔍 با نگاهی به کتاب
📖 آینه تولید
✍🏼 اثر ژان بودریار


#انتقادی #ژان_بودریار #سوسیالیسم #کمونیسم #کاپیتالیسم #تاریخ #اقتصاد #کارل_مارکس #لیبرالیسم #کوبا #چین #ویتنام

2 weeks ago (edited) | [YT] | 11

Audiobook City

❗️رقص ارواح در خدمت لویاتان مقدس

در تاریخ اندیشه‌ی سیاسی، کمتر پدیده‌ای به اندازه‌ی «ائتلاف‌های تاکتیکی متضادها» واجد خصلتی تراژیک و در عین حال کمیک است. لویاتان مستقر، در مقام تجسد الاهیات سیاسی، همواره برای تثبیت مرزهای هویتی و توجیه وضعیت استثنایی خویش، به برساختن یک «دشمن» غایی نیازمند است؛ دشمنی که در غیاب او، انسجام درونی رژیم و توجیه سرکوب‌های داخلی فرو می‌پاشد. در این کارزار، رژیم‌های مبتنی بر ایدئولوژی‌های انحصارطلب، ابایی از مصادره‌ی موقت مفاهیم و به‌کارگیری نیروهای متنافر برای پیشبرد پروژه‌ی بقای خود ندارند. جمهوری اسلامی، به مثابه‌ی یک ساختار تئوکراتیک، در دهه‌های اخیر استاد بلامنازع این بازی بوده است. پروژه‌ی سیاسی این سیستم، در مواجهه با خصم دیرینه‌ی خود یعنی آمریکا و اسرائیل، تنها به زرادخانه‌ی مفاهیم سنتی و مذهبی اکتفا نمی‌کند، بلکه با زیرکی تمام، به استخراج از معادن متروکه‌ی چپ‌گرایی و کمونیسم روی آورده است. اما این پیوند غریب چگونه در جهان انضمامی سیاست مفصل‌بندی می‌شود؟
پاسخ را باید در زایش جریانات نوکمونیست و چپ‌گرایان پاستوریزه‌ای جستجو کرد که تحت عناوینی چون «تعمق» و امثالهم، در سپهر عمومی به‌شدت کنترل‌شده‌ی ایران، مجال تنفس یافته‌اند. در نگاه نخست، حضور یک جریان رادیکال و ماتریالیست در دل یک سیستم مبتنی بر الاهیات ناب، پارادوکسی خنده‌دار به نظر می‌رسد؛ اما با نگاهی به کارکرد این گروه‌ها، منطق پنهان این تسامح آشکار می‌شود. این چپ‌گرایان جدید، با دریافت رانت‌های پنهان و آشکار—از ثبت بی‌دردسر دامنه‌های رسمی «.ir» گرفته تا در اختیار داشتن تریبون‌ها و سالن‌های امن برای برگزاری «جلسات نقد و بررسی فیلم» و محافل تئوریک—عملاً به پیاده‌نظام پروژه‌ی بیگانه‌هراسانه‌ی رژیم بدل شده‌اند. آن‌ها با پمپاژ ادبیات ضدامپریالیستی، استفاده از ترمینولوژی مارکسیستی علیه اسرائیل و آمریکا، دقیقاً همان کاری را می‌کنند که ماشین پروپاگاندای رسمی با ادبیات مذهبی قادر به انجام آن در میان قشر روشنفکر و جوانان نیست. این جریان به‌ظاهر انتقادی، با تقلیل تمامی شرور عالم به آمریکا و اسرائیل و نادیده‌انگاری عامدانه‌ی استبداد داخلی، در عمل وظیفه‌ای جز روغن‌کاری چرخ‌دنده‌های ماشین جنایت و سرکوب رژیم مستقر ندارد. آن‌ها توهم عاملیت و کنشگری دارند، غافل از آنکه تنها ابزاری در دست حاکم برای پیشبرد وضعیت استثنا و سرکوب هرگونه آلترناتیو دموکراتیک هستند.
اما آیا این کمدی تلخ، در تاریخ معاصر ما بی‌سابقه است؟ مارکس در کتاب هجدهم برومر با گریزی به هگل می‌نویسد که وقایع تاریخی بزرگ دو بار رخ می‌دهند: بار اول به صورت تراژدی و بار دوم به صورت کمدی. در نگاهی به تاریخ نه چندان دور ایران، سپیده‌دمان تأسیس رژیم در سال ۵۷، پرده از حقیقتی هولناک برمی‌دارد. در آن سال‌ها نیز، احزاب و سازمان‌های چپ‌گرای استخوان‌داری چون «حزب توده»، «سازمان فدائیان خلق (اکثریت)» و «رنجبران»، با همین توهم ایدئولوژیک، به ائتلافی نانوشته با حاکمیت تازه‌تأسیس تن دادند. آن‌ها با برجسته‌سازی تضاد خیالی با «امپریالیسم» و «صهیونیسم»، کف‌زدن برای اشغال سفارت آمریکا و تقبیح لیبرالیسم، گمان می‌کردند در حال هدایت مسیر انقلاب و استفاده‌ی ابزاری از روحانیت‌اند. آن‌ها نیز با واژگانی دیگر، همین پروژه‌ی ضدآمریکایی و ضداسرائیلی را تئوریزه می‌کردند و خود را در خط مقدم نبردی جهانی می‌دیدند که قرار بود به سعادت غایی انسان منتهی شود.
سرنوشت این خطای استراتژیک، اما، در خاک‌های سرد «خاوران» رقم خورد. به محض آنکه رژیم، پایه‌های الاهیاتی-سیاسی خود را تحکیم کرد و دیگر نیازی به این متحدان تاکتیکی در تقابل با دشمنان داخلی و خارجی ندید، از ابتدای دهه‌ی شصت تا تابستان ۶۷ ماشین حذف اینان را با تمام قوا روشن کرد. حاکمیت که تا دیروز از ادبیات ضدامپریالیستی آن‌ها برای تثبیت هژمونی خود بهره‌برداری می‌کرد، با تکیه بر همان مرزبندی دوست/دشمن و این بار با فرود از آسمان به زمین و ارجاع به مفهوم «ارتداد» و «کفر»، شرکای دیروز را دسته‌دسته به جوخه‌های اعدام سپرد و در گورهای دسته‌جمعی مدفون ساخت. آگوستین بی‌راه نمی‌گفت؛ در شهر زمینی، برادرکشی و حذف دیگری، یگانه راه بقاست.
با این اوصاف، سرنوشت چپ‌گرایان جدید و نوکمونیست‌های مُجاز امروز چیست؟ آیا جریانات آکواریومی‌ای نظیر «تعمق» گمان می‌کنند که از نگاه خیره‌ی مغاک سیاست در امان خواهند ماند؟ تاریخ رژیم‌های ایدئولوژیک نشان می‌دهد که ابزارهای موقت، تاریخ انقضایی به کوتاهی نیازِ حاکم دارند. زمانی که پروژه‌ی پروپاگاندای فعلی به انتها برسد، یا زمانی که هژمونی رژیم در مواجهه با خیزش‌های مردمی با بحرانی وجودی‌تر مواجه شود، نقاب تسامح فرو خواهد افتاد.
این نوکمونیست‌ها که امروز در پناه مجوزها و دامنه‌های رسمی، سرگرم بازی با مفاهیم انتزاعی و «نقد» در کافه‌ها هستند، روزی درخواهند یافت که در منطق بی‌رحم اسلام، هیچ حجره‌ای برای کفار مفیدی که تاریخ مصرفشان گذشته است، وجود ندارد. سرنوشت آن‌ها، در تحلیل نهایی، بازتکرار همان کمدی سیاهی است که پایان‌بندی آن پیشاپیش در گورستان‌های بی‌نام‌ونشان دهه‌ی شصت نوشته شده است؛ پایانی محتوم برای کسانی که گمان کردند می‌توانند با لویاتان شطرنج بازی کنند، بی‌آنکه در نهایت توسط آن بلعیده شوند.


#سیاست
#چپگرایی
#مارکسیسم
#اسلامگرایی
#اسرائیل
#آمریکا
#جمهوری_اسلامی
#انتقادی

1 month ago | [YT] | 7

Audiobook City

سیاست حیاتِ پسااستعماری
انقیاد حیات در مسلخ ایدئولوژی

نهادهای بین‌المللی در بدو تأسیس همواره داعیه‌ی فراسوی سیاست ایستادن را دارند؛ گویی تجسد بی‌طرفیِ مطلق و عقلانیتِ ناب در جهانی آکنده از تخاصم‌اند. اما اگر تاریخ اندیشه‌ی سیاسی یک درس به ما آموخته باشد، این است که امر سیاسی مرز نمی‌شناسد و لاجرم هر پدیدارِ ظاهراً خنثایی را در کام خود فرو می‌کشد. در نقطه‌ی تلاقی زیست‌شناسی و سیاست، با مفهومی مواجه می‌شویم که می‌توان آن را سیاستِ حیات (Biopolitics) نامید؛ حوزه‌ای که در آن، حفظ جان و مدیریت بدن‌ها مستقیماً به ابژه‌ی قدرت بدل می‌شود. اما چه رخ می‌دهد اگر این آپاراتوسِ محافظت از حیات، خود به تسخیر یک «الاهیات سیاسی» تقلیل‌گرا و دگماتیک درآید؟
برای یافتن پاسخ، نیازی به کندوکاو در متون قدمایی نیست؛ کافی‌ست به عملکرد سازمان بهداشت جهانی در مواجهه با دو بحران بزرگ قرن بیست‌ویکم، یعنی شیوع ویروس کرونا در سال ۲۰۱۹ و به تازگی هانتاویروس در سال ۲۰۲۶ نگاهی انتقادی بیندازیم.
ماجرا در سال ۲۰۱۹ و با نخستین ارتعاشات یک ویروس هولناک از ووهان چین آغاز شد. در آن زمان، انتظار می‌رفت نهادی که متولی بهداشت جهانی‌ست، با قاطعیتی علمی و به دور از مصلحت‌اندیشی، منشأ ویروس را شفاف‌سازی کرده و دولت مقصر را وادار به پاسخ‌گویی کند. اما آنچه در عمل رخ داد، نوعی سرپیچیِ نهادینه از حقیقت بود. سازمان بهداشت جهانی، با تعللی مرگبار و ادبیاتی آکنده از مماشات، چشم بر پنهان‌کاری‌های سیستماتیک پکن بست. اکنون، در سال ۲۰۲۶، تاریخ با دقتی حیرت‌انگیز و این‌بار از مبدأ آفریقای جنوبی در حال تکرار است. شیوع هانتاویروس، بار دیگر جهان را در آستانه‌ی یک پرتگاه قرار داده است و واکنشِ این سازمان، باز هم نشان از همان نوسانِ حیران و انفعالِ کشنده‌ای دارد که پیش‌تر دیده‌بودیم. آفریقای جنوبی نیز به‌مثابه یک فیگورِ سیاسی در بلوکِ کشورهای جهان‌سوم‌گرا، از همان مصونیتِ نامرئی در برابر پاسخ‌گویی بین‌المللی برخوردار شده است. اما پرسشِ کانونی اینجاست:
این انفعالِ سیستماتیک و فرار از مقصردانستنِ این دولت‌ها، ریشه در چه دینامیسمی دارد؟
پاسخ را نه در همه‌گیرشناسی، بلکه باید در سیطره‌ی هژمونیکِ «ایدئولوژی پسااستعماری جهان‌سوم‌گرا» بر بوروکراسیِ بین‌المللی جستجو کرد. در دهه‌های اخیر، گفتمانی بر محافلِ آکادمیک و نهادهای جهانی سایه افکنده است که بر اساس آن، کشورهای «جهانِ جنوب» یا همان دولت‌های چپ‌گرای پسااستعماری، پیشاپیش و تا ابد، در جایگاهِ سوبژه‌ی قربانیِ امپریالیسمِ غربی تثبیت شده‌اند. در این منظومه‌ی فکری، هرگونه نقد، مواخذه یا مقصردانستنِ این کشورها -حتی در جایگاهِ متهمانِ ردیف اولِ یک فاجعه‌ی بیولوژیک- تخطی از خطوط قرمزِ اخلاقیِ این ایدئولوژی تلقی شده و بلافاصله با برچسب‌هایی نظیر مداخله‌جویی یا استعمارگری نوین سرکوب می‌شود. این ایدئولوژی، با برساختن یک دوگانه‌ی صُلب میان «غربِ استثمارگر» و «شرق/جنوبِ معصوم»، امکانِ هرگونه ارزیابیِ عینی از مسئولیت‌پذیریِ دولت‌هایی نظیر چین یا آفریقای جنوبی را سلب کرده است.
سازمان بهداشت جهانی با درونی‌سازیِ این دگماتیسمِ پسااستعماری، عملاً کارکردِ علمیِ خود را واننهاده و بدل به بازوی دیپلماتیک برای تطهیرِ ناکارآمدی و پنهان‌کاریِ رژیم‌های جهان‌سومی شده است. خطراتِ این رویکرد، هولناک‌تر از خودِ ویروس‌هاست. وقتی یک ایدئولوژیِ سیاسی جایگزینِ حقیقتِ علمی می‌شود، و وقتی نهادی که قرار است قطب‌نمای سلامتِ انسان‌ها باشد، عامدانه و از سرِ باج‌دهیِ گفتمانی، جهتِ عقربه‌ی مقصریابی را از روی کشورهای چپ‌گرای درحال‌توسعه منحرف می‌کند، جانِ میلیون‌ها انسان بدل به وجه‌المصالحه‌ی حفظِ یک تئوریِ روشنفکرانه می‌شود. در این افقِ تاریک، سلامتِ عمومی نه از مسیرِ شفافیت، بلکه در مسلخِ مصلحت‌سنجی‌های ایدئولوژیک ذبح می‌شود.
این چشم‌بستن بر منشأ ویروس‌ها و امتناع از پاسخ‌گو کردنِ دولت‌های مسئول، به‌روشنی نشان می‌دهد که چگونه یک پارادایمِ فکری می‌تواند در بالاترین سطوحِ سیاست‌گذاریِ جهانی، به سلاحی علیه خودِ حیات بشر تبدیل شود. در این غارِ مدرن، سایه‌های ایدئولوژی چنان بر دیوارهای نهادهای بین‌المللی نقش بسته‌اند که متولیانِ حفظِ جان، خود به کارگزارانِ خاموشِ مرگ بدل شده‌اند؛ و چه چیزی برای انسانِ بی‌پناهِ معاصر، که نظاره‌گرِ نابودیِ هم‌نوعان خویش است، از این خیرگیِ نهادینه‌شده به مغاکِ سیاست، دهشتناک‌تر می‌تواند باشد؟


#انتقادی
#حقوق_بین‌الملل
#پسااستعمارگرایی
#چپگرایی
#مارکسیسم_فرهنگی

1 month ago | [YT] | 3

Audiobook City

📰 یورگن هابرماس، فیلسوف، جامعه‌شناس و نویسنده آلمانی در سن ۹۶ سالگی درگذشت.
او از مهم‌ترین فیلسوفان آلمان محسوب می‌شد که آثارش در جهان خوانندگان بسیاری داشت.
آهابرماس نظریه‌پرداز علوم اجتماعی بود که به خاطر کارهایش در زمینه‌هایی مانند نظریه انتقادی، ارتباطات، عملگرایی، پدیدارشناسی اجتماعی شهرت داشت. او را از «وارثان مکتب فرانکفورت» می‌دانند که تلاش کرد تا نظریات جامعه‌شناسی و اجتماعی این مکتب فکری را به‌روز کند.
حوزه فکری او شامل فلسفه قاره‌ای و جامعه‌شناسی بود و سبک نوشتار او شکل نوشتار دانشگاهی و فلسفی را به هم نزدیک می‌کرد.
هابرماس به اهمیت زبان گفتار به‌عنوان «شکلی از مشابهت افراد» اعتقاد داشت و از سوی دیگر هم نوشتار را «برطرف‌کننده مشکلات زبان گفتار» می‌دانست.


#فلسفه
#هابرماس

2 months ago | [YT] | 7

Audiobook City

🌀 الهیات غیبت و سیاستِ اشباح
از کمپ‌های فرقه مجاهد در تیرانا تا پناهگاه‌های زیرزمینی ایران

در سکانس‌های پایانی حشاشین پیتر میمی، حسن صباح را نه در قامت یک پیشوای مقتدر، بلکه در هیبت پیرمردی مجنون، مسخ‌شده و منزوی می‌بینیم که در تاریکیِ اتاقش با سایه‌ها و اشباح سخن می‌گوید. او که تمام عمرِ سیاسی‌اش را بر پایه‌ی ایده‌ی «نیابت از امامِ غایب» بنا کرده بود و با اتکا به همین غیبت، ماشین ترور و وحشتِ الموت را کوک می‌کرد، در نهایت خود به تسخیرِ همان غیبت درمی‌آید. غیبتِ پیشوا، در الاهیات سیاسیِ شیعیِ باطنی، یک خلأ ساده نیست؛ بلکه متراکم‌ترین نقطه‌ی حضورِ قدرت است. اما چرا ایده‌ی «رهبر پنهان» یا «امام غایب»، چنین پتانسیل هولناکی برای تولیدِ توتالیتاریسمِ عریان دارد؟ و چگونه می‌توان از رهگذرِ فهمِ سرنوشتِ صباح در این درامِ تاریخی، به نقدِ ساختاریِ پروژه‌ی «غیبت» در تاریخ معاصر ایران، از فرقه‌ی مسعود رجوی تا دینامیسمِ پنهانِ قدرت در فیگوری چون مجتبی خامنه‌ای دست یافت؟
نقطه‌ی عزیمت برای فهم این معمای الهیاتی-سیاسی، درکِ کارکردِ «غیبت» در معرفت‌شناسیِ قدرت است. هنگامی که حاکمِ نهایی (امام معصوم) در پرده‌ی غیبت است، هرگونه امکانِ دیالوگ، پرسشگری و سنجشِ عقلانیِ فرامینِ او به حالت تعلیق درمی‌آید. حاکمِ غایب، پاسخگو نیست، خطاپذیر به نظر نمی‌رسد و در ساحتِ قدسیِ تاریخ منجمد می‌شود. در این غیابِ به ظاهر شکوهمند، این «نایب» است که تمامِ اتوریته‌ی آن فیگورِ نامرئی را مصادره می‌کند. نایب (چه داعی‌الدعاتِ الموت باشد، چه رهبرِ عقیدتیِ یک سازمان، و چه نماینده ولی‌فقیه)، با ایستادن در مرزِ میانِ امر مرئی (جهانِ سیاست) و امر نامرئی (اراده‌ی الاهی/تاریخی)، وضعیتی را خلق می‌کند که نایب، قانون را به نامِ آن «غایبِ بزرگ» وضع، و به وقتِ ضرورت، به نامِ همان غایب تعلیق می‌کند.
نمونه‌ی دیگر معاصر این پدیده را می‌توان در سازمان مجاهدین خلق و پروژه‌ی ناپدید شدنِ مسعود رجوی ردیابی کرد. رجوی با درکِ عمیق از روان‌شناسیِ توده‌های پرورش‌یافته در سنتِ شیعی، پس از سلسله شکست‌های استراتژیک، فرمولِ امام غیبی را بازتولید کرد. او پس از حمله‌ی سال ۲۰۰۳ آمریکا به عراق با ورود به فازِ «غیبت» (خواه فیزیکی، خواه مرگِ پنهان‌نگه‌داشته‌شده)، خود را از یک سیاستمدارِ خطاکار، به یک «ایده‌ی نامیرا و قدسی» ارتقا داد. در این ساختار، مریم رجوی دقیقاً در جایگاهِ همان «نایبِ ارتباطی» می‌ایستد. غیبتِ مسعود، او را از تیغِ هرگونه نقدِ تاریخی مصون می‌دارد و هم‌زمان، به جانشینِ او قدرتی بلامنازع برای سرکوبِ هرگونه صدای منتقد در درونِ فرقه می‌بخشد. اعضای فرقه، درست مانند فداییان الموت، در انتظارِ رؤیتِ پیشوایی هستند که غیبتش، شرطِ امکانِ بردگیِ آن‌هاست. سوژه در این ساختار، نه با یک انسانِ زنده، بلکه با یک «شبحِ مقدس» طرف است.
اما این تراژدی در سطحِ کلان‌تر و پیچیده‌تر، در ساختارِ رسمیِ جمهوری اسلامی و مکانیسمِ انتقالِ قدرت در آن نیز بازتولید شده است. در جنگ اخیر پس از حذف علی خامنه‌ای با شکلی مشابه از «پنهان‌کاریِ باطنی» مواجهیم. در اینجا، پدیده‌ای چون مجتبی خامنه‌ای نمادِ اتمّ و اکملِ آن است. در الهیات سیاسیِ حاکم بر این ساختار، قدرتِ واقعی همواره تمایل دارد خود را از رؤیت‌پذیریِ عمومی و در نتیجه از پاسخگوییِ دموکراتیک پنهان کند. ماکت مقوایی مجتبی خامنه‌ای در دستان سپاه پاسداران، مشابه عروسک مسعود رجوی در دستان مریم رجوی بدون ارسال پیام صوتی/ویدیویی به عنوانِ شبکه‌ساز و مهندسِ پنهانِ قدرت سیاسی در ایران عمل می‌کند.
او به مثابه‌ی نیرویی «باطنی» تحت کنترل سپاه در برابرِ نهادهای «ظاهری» عمل می‌کند.
در نهایت، سرنوشتِ حسن صباح در سریال پیتر میمی، آینه‌ی تمام‌ فرقه‌های شیعی است که بر چارچوب غیبت و پنهان‌کاری بنا می‌شوند. حکمرانیِ مبتنی بر سایه‌ها، در تحلیل نهایی، حاکمان را نیز به تسخیرِ اشباحِ خودساخته درمی‌آورد.
غیبتِ عقلانیت و شفافیت، به نامِ اتصال به یک منبعِ لایزالِ قدسی، حصارهایی می‌سازد که بیش از آنکه مانع نفوذِ دشمنان شود، حاکمان را در پارانویای بی‌پایانِ خود محبوس می‌کند. الاهیات سیاسیِ شیعه، محکوم به بازتولیدِ الموت‌هاست؛ چه در کمپ‌های فرقه در تیرانا، و چه در پناهگاه‌های زیرزمینی ایران. در این پارادایم، سیاست نه عرصه‌ی کنشِ آزادِ شهروندان، بلکه غارِ تاریکی است که اتباع، تنها مجاز به ستایشِ سایه‌هایی هستند که نایبانِ قدرت بر روی دیوار می‌اندازند.


#الهیات_سیاسی
#شیعه
#تشیع
#شیعی‌گری

2 months ago (edited) | [YT] | 2

Audiobook City

👑 افسونِ تبار
ژنوم پنهان قدرت و توهم عبور از الاهیاتِ سلطنت

ماجرا غالباً با یک ادعای سلبی و پرطمطراق آغاز می‌شود. ادعایی که در آن، هر نیروی سیاسیِ مخالفِ وضع موجود، خود را جمهوری‌خواهی ناب و اصیل می‌پندارد و واژه‌ی «سلطنت‌طلب» را چونان دشنامی تحقیرآمیز و برچسبی طردکننده، صرفاً به سوی خصم سیاسی‌اش پرتاب می‌کند. اما آیا تاکنون به این مغاکِ تاریک در روان‌شناسی سیاسی انسان نگریسته‌اید؟
چه می‌شود اگر بپذیریم که در پسِ این ژست‌های رادیکال و شعارهای برابری‌طلبانه، همه‌ی ما انسان‌ها — از جمله رادیکال‌ترین جمهوری‌خواهان — در ناخودآگاهِ سیاسیِ خویش یک «سلطنت‌طلب» تمام‌عیاریم؟
دعوای تاریخی ما، در تحلیل نهایی، هرگز بر سرِ نفیِ نفسِ «سلطنت» نبوده است؛ بلکه اختلاف اصلی، همواره و همه‌جا، بر سرِ انتخابِ «سلسله»های مورد حمایت‌مان بوده است: سلطنتِ خاندانِ «غیرخودی» مذموم و غاصبانه است، اما حکمرانیِ تبارِ «خودی» حقانیتی تاریخی و طبیعی دارد.
اگر تاریخ سیاسیِ دهه‌های اخیر را، به دور از توهماتِ آکادمیک و با عینکِ واقع‌گراییِ عریان بکاویم، درمی‌یابیم که بخش قابل‌توجهی از رادیکال‌ترین جمهوری‌خواهانِ جهان، هرگز نتوانسته‌اند از قیدِ وسوسه‌ی هولناک و شهوتِ بی‌پایانِ جانشینیِ خانواده، اقوام نزدیک و فرزندانِ خود در ساختارِ قدرتِ سیاسی عبور کنند. به کارنامه‌ی عملیِ جمهوری‌هایی بنگرید که با غریوِ نفیِ پادشاهی تأسیس شدند:
از کره‌ی شمالی و کوبا گرفته تا سوریه‌ی بعثی.
از جمهوری‌های پسا-شوروی نظیر آذربایجان و ترکمنستان گرفته تا چاد و کنگو در آفریقا، و البته چشم‌اندازِ نه‌چندان دورِ بلاروس و تاجیکستان. در همه‌ی این به‌اصطلاح «جمهوری»ها، حاکم قدرت را چونان ارثیه‌ای خانوادگی به فرزند خود منتقل کرده است. حتی در دموکراسیِ تثبیت‌شده‌ای چون ایالات متحده نیز، سایه‌ی سنگینِ تبار در قامتِ کلینتون‌ها و بوش‌ها، نشان می‌دهد که میل به تداومِ خونیِ قدرت، محدود به جغرافیای جهان سوم نیست. مخالفتِ همگان با سلطنت، در واقع صرفاً مخالفت با سلطنت‌طلبیِ خاندان‌های رقیب بوده است.
حال اگر با همین معیار به سپهرِ سیاسیِ ایران بازگردیم، تصویر پیش‌رو آشنا و درعین‌حال تکان‌دهنده خواهد بود. جمهوری‌خواهان و چپ‌های ایرانی نیز، با وجود تمامِ ادعاهای گفتمانی و مرزبندی‌های نظری‌شان، از این قاعده‌ی انسان‌شناختی از جنس همان جمهوری‌خواهانِ جهانی بوده و هستند. تاریخِ ما پر است از نام‌هایی که اعتبار و سرمایه‌ی سیاسیِ خود را نه از یک خلأ دموکراتیک، که از «تبار»، «خون» و «خانواده» وام گرفته‌اند. از سلیمان میرزا اسکندری و مریم فیروز گرفته که حاملِ تبار قجری بودند، تا خودِ محمد مصدق. در دوران متأخرتر نیز این الگو با قدرت به حیات خود ادامه می‌دهد؛ حسن شریعتمداری سرمایه‌ی نمادینش را مشخصاً از جایگاهِ پدرش، آیت‌الله شریعتمداری، به ارث برده است. مریم رجوی، بی‌آنکه فرایندی دموکراتیک را به معنای مدرن کلمه طی کند، اعتبارِ اتوریته‌ی سیاسی‌اش را به‌واسطه‌ی نام خانوادگیِ همسرش کسب کرده است. حتی در اپوزیسیونِ نوظهور، پدیده‌ای چون حامد اسماعیلیون، تمامِ وزنِ سیاسیِ اولیه‌اش را از بابت نام همسر و دخترِ جان‌باخته‌اش به‌دست آورده است. این تبارگرایی حتی در میان چپ‌گرایان نیز خود را بازتولید می‌کند؛ کسانی چون محمد مالجو که عموماً با تکیه بر ثروتِ انباشته‌ی برآمده از تبارِ تاجرپيشه‌ی خویش، به جایگاهی برای تولید و نشر گفتمان دست یافته‌اند.
مواجهه با این حقیقت، درکِ ذات عمیقاً دگماتیک سیاست را برای ما روشن‌تر می‌سازد. رژیم‌های سیاسی خود را موجودیتی نامیرا می‌دانند، و برای یک حاکم، چه راهی برای غلبه بر تناهیِ مرگ و تضمینِ این نامیرایی مطمئن‌تر از امتدادِ ژنتیکیِ خویش در ساختارِ قدرت؟ حقیقت این است که اگر همین جمهوری‌خواهان و چپ‌گرایانِ ما، روزی به اریکه‌ی قدرت تکیه زنند، پس از دهه‌ها فرمانرواییِ مطلق و چه‌بسا چپاول، درست در آن زمانی که مرگِ خود را نزدیک ببینند، برای جانشینی، اقوام نزدیکِ خود را بر مسند خواهند نشاند. این «سلطنت‌خواهیِ پنهان»، در طبیعت و ذاتِ بشر نهفته است و رادیکال‌ترین جمهوری‌خواهان هم در بسیاری کشورها از قید آن نتوانسته‌اند بگذرند. از این رو، بدانید هر جمهوری‌خواهی که با نادیده‌انگاریِ این میلِ بنیادین، به شما خلافِ این را بگوید و خود را از وسوسه‌ی تبار مبرا بداند، بی‌شک در حالِ یک ریاکاریِ آشکار است.


#سیاست
#سلطنت
#پادشاهی
#جمهوری_خواهی
#فلسفه_سیاسی
#الهیات_سیاسی

2 months ago | [YT] | 2

Audiobook City

🌐 جغرافیای وهم
تقلیل سیاست به خطوط روی نقشه

نقدی بر نوشته دکتر محمد ایمانی
دربارهٔ جنگ (۴): «کمک از راه رسید.» زهی خیال باطل!
t.me/imaniTelegram/1645

تقلیل دادن پیچیدگی‌های جهان سیاست به خطوط روی نقشه‌ها، وسوسه‌ای است به قدمت خودِ تاریخِ قدرت. وقتی همه‌چیز را از دریچه‌ی تنگ یک دترمینیسم ژئوپولیتیک و جبر جغرافیایی نگاه کنیم، سیاستمداران بدل به مهره‌هایی بی‌اراده روی «صفحه‌ی شطرنج بزرگ» برژینسکی می‌شوند و دولت‌ها صرفاً به موقعیت مکانی‌شان در تئوری «هارتلند» مکیندر  تقلیل می‌یابند. در چنین خوانش مکانیکی و جبرگرایانه‌ای، همان‌طور که در تحلیل‌های تقلیل‌گرایانه می‌خوانیم، جنگ یا صلح صرفاً تابعی از «سیاست فضای بزرگ» (Großraumpolitik) است و خاورمیانه یا اوراسیا چیزی نیست جز جولانگاه نیروهای مادیِ قدرت‌های دریایی و سرزمینی برای تسلط بر جهان.
اما آیا حقیقتاً این همه‌ی ماجراست؟
آیا نزاع‌های هولناک امروز، صرفاً دعوایی بر سر یک مختصات جغرافیایی است؟
اجازه دهید با همان منطق ژئوپولیتیک به سراغ این ادعا برویم. اگر تسلط بر اوراسیا یگانه نیروی محرکه‌ی قدرت‌های غربی برای تهاجم و درگیری است، چرا نوک پیکان این حملات به سوی ترکیه یا اروپای شرقی نشانه نمی‌رود؟
از قضا، در معادله‌ی مکیندر، این اروپای شرقی است که قلب تپنده‌ و کلید هارتلند محسوب می‌شود، و این ترکیه‌ است که لولای اتصال و شاه‌راهِ بی‌بدیلِ ورود به اوراسیاست.
پس چرا آن‌ها آماج حملاتِ ناشی از این «سیاست فضای بزرگ» نیستند؟
پاسخ را باید در همان حلقه‌ی مفقوده‌ای جستجو کرد که تحلیل‌های صرفاً فضایی و مکانیکی، عامدانه آن را نادیده می‌گیرند: «عاملیت انسان»، «ایده‌ها» و از همه مهم‌تر، «الاهیات سیاسی».
آنچه ایرانِ امروز را در کانون یک بحران بین‌المللی و در معرض تهدیدات ویرانگر قرار داده، صرفاً یک جبر ژئوپولیتیکیِ کور نیست، بلکه ماحصل دهه‌ها ماجراجوییِ ایدئولوژیک است. تقلیل بحران فعلی به رقابت امپریالیسم و قدرت‌های سرزمینی، در واقع چشم‌بستن بر نقشِ پررنگِ اسلام‌گرایی رادیکال، صدور ایدئولوژی شیعی، شبکه‌سازیِ تروریسم نیابتی در منطقه و سودای پرهزینه‌ی دستیابی به تسلیحات اتمی است. حکمرانی در ایران مدت‌هاست که از منطق حفظِ امنیتِ «دولت-ملت» خارج شده و در قالب یک الاهیات سیاسیِ آخرالزمانی، منافعِ انضمامیِ شهر (پولیس) را به نفعِ انتزاعاتِ ایدئولوژیک نادیده گرفته است. در اینجا با رهبرانی مواجهیم که با تصمیماتی خودخواسته، کشور را به سیبلِ تقابلات جهانی بدل ساخته‌اند، نه اینکه صرفاً قربانیِ معصومِ موقعیت جغرافیاییِ خود باشند.
برای درک بهتر این کوری استراتژیک، کافی‌ست به تاریخ بازگردیم؛ به جنگ جهانی دوم. در آن زمان نیز، اسپانیا با تسلط بر دروازه‌ی مدیترانه و ترکیه با کنترل تنگه‌های حیاتی بسفر و داردانل ، اهمیتی به مراتب محوری‌تر از ایران در معادلات ژئوپولیتیکِ متفقین و متحدین داشتند. اما چرا ماشین جنگی متفقین ایران را درنوردید اما از مرزهای اسپانیا و ترکیه عبور نکرد؟ تفاوت نه در جغرافیا، که در «سیاست» بود. عصمت اینونو در ترکیه و فرانسیسکو فرانکو در اسپانیا، علی‌رغم روابط دوستانه با متحدین، با اتخاذ سیاست «موازنه‌ی منفی» و فهم دقیق از نسبتِ قوای جهانی، فاصله‌ی منطقی خود را با کانون‌های جنگ حفظ کردند و کشورشان را از شعله‌های ویرانی دور نگه داشتند. در مقابل، رضاشاه با محاسباتی غلط و ناتوانی در خوانش درستِ بازی قدرت، ایران را در مسیر طوفان قرار داد.
فهم جهانِ مدرن و دینامیسم حیات سیاسی، مستلزم درک این نکته است که تاریخ را صرفاً کوه‌ها، دریاها و تفاسیر فضایی از کارل اشمیت نمی‌سازند. سیاست، عرصه‌ی تصمیم، اراده و ایدئولوژی است. نادیده گرفتن نقشِ ماجراجویی‌های رهبران یک کشور، ایدئولوژی‌های ستیزه‌جو و بازی با آتشِ اتمی، و تقلیلِ کلِ بحران به یک جبرِ مکانیستی، نه یک تحلیل عمیق سیاسی، بلکه نوعی سلب مسئولیتِ اخلاقی و تاریخی از بانیانِ اصلیِ فاجعه است. جنگ‌ها تنها از دل جغرافیا بیرون نمی‌آیند؛ آن‌ها پیشاپیش در ذهن رهبرانی متولد می‌شوند که سودای برهم زدنِ نظمِ مستقر را در سر می‌پرورانند و جغرافیا را به گروگانِ توهمات خود درمی‌آورند.


#سیاست
#ژئوپلیتیک
#جنگ
#ایران
#تاریخ
#جنگ_جهانی_دوم

3 months ago (edited) | [YT] | 5

Audiobook City

🌐 پیامبر دروغینِ رئال‌پلیتیک
نقدی بر جان مرشایمر و رئالیسم سیاسی وارونه

در پهنه‌ی بی‌رحم سیاست عملی، هیچ دادگاهی عادلانه‌تر و درعین‌حال قسی‌القلب‌تر از «واقعیت» نیست. تا پیش از بیست‌وهشتم فوریه ۲۰۲۶، جان مرشایمر، فیگور پرآوازه‌ی آکادمی و کاهن اعظمِ معبد «رئالیسم تهاجمی»، با طمأنینه‌ای پیامبرگونه و از فراز برج عاجِ تئوری‌های ساختارگرایانه‌اش، هرگونه احتمال وقوع جنگی فراگیر در خاورمیانه را نفی می‌کرد. او که همواره با اعتمادبه‌نفسی خیره‌کننده، خود را وارث بلافصل واقع‌گرایی ماکیاوللی و هابز می‌پندارد و مدعیِ فهم عمیقِ آرای کارل اشمیت در باب «امر سیاسی» است، ناگهان در برخورد با صخره‌ی سختِ واقعیت، عیارِ پیشگویی‌هایش به چالشی کشنده کشیده شد. اما پرسش اینجاست: چرا ذهنی که دهه‌ها برای فهم مکانیکِ قدرت و نزاع هژمونیک آموزش دیده بود، چنین هولناک در خوانش صحنه‌ی سیاست عملی ناکام ماند؟
پاسخ را نباید در نقص داده‌های اطلاعاتی، بلکه باید در اعماق یک کوریِ خودخواسته و ایدئولوژیک جستجو کرد. رئالیسمِ مرشایمر، برخلاف ادعای پرطمطراقش، سال‌هاست که به ویروسِ ستیزی عمیق و تقلیل‌گرا با آمریکا و اسرائیل آلوده شده است. این کینه‌ی تئوریزه‌شده، چشمان او را بر روی دینامیسم واقعی قدرت بست و باعث شد تا او، درست در لحظه‌ای که باید با نگاهی خیره به مغاک، «وضعیت استثناء» را تشخیص می‌داد، در غارِ توهماتِ آکادمیکِ خویش محبوس بماند. مرشایمر گمان می‌کند اشمیت را فهمیده است، اما در حقیقت، او حتی به درکِ سایه‌ای از الاهیات سیاسیِ اشمیتی نیز نائل نیامده است. اشمیت در رساله‌ی «مفهوم امر سیاسی»، کانونی‌ترین و انضمامی‌ترین ویژگی سیاست را تمایز میان «دوست و دشمن» معرفی می‌کند. این تمایز، تمایزی وجودی (اگزیستانسیال) و تهی از پیش‌فرض‌های اخلاقی یا رمانتیک است. اما مرشایمر و دستگاه تحلیلی‌اش، با تبدیل کردنِ آمریکا و اسرائیل به شرورِ مطلقِ یک درامِ شبه‌اخلاقی، عملاً مفهوم «دشمنِ انضمامی» اشمیت را به یک ابژه‌ی کینه‌توزیِ شخصی تقلیل دادند. سیاستمدارِ واقع‌گرای اشمیتی، در لحظه‌ی تصمیم، بر اساس تهدیدِ عینی و منطق بقا عمل می‌کند، درحالی‌که مرشایمر، با نقابِ تحلیل‌گرِ بی‌طرف، آرزوهای ضدآمریکایی و ضداسرائیلیِ خود را به جای فاکت‌های صلبِ ژئوپلیتیک جا می‌زند. او فراموش کرد که در خاورمیانه، نزاع صرفاً بر سر موازنه‌ی قوا نیست، بلکه نزاع بر سرِ خودِ «نوموس» و بقای بنیادین است. ندیدنِ این واقعیت عریان، تاوانِ سنگینِ ترجیح دادنِ ایدئولوژی بر هستی‌شناسیِ سیاست بود.
اما فاجعه به همین یک فیگورِ شیکاگویی ختم نمی‌شود. مرشایمر تنها نوکِ کوه یخِ جماعتی است که در سال‌های اخیر، با مصادره‌به‌مطلوبِ مفاهیمِ الاهیات سیاسی و پنهان شدن پشت نقابِ فریبنده‌ی «رئالیسم» و «ژئوپلیتیک»، به تولیدِ انبوهِ توهم مشغول‌اند. این طیفِ پرهیاهو، با ژستِ پراگماتیسم و درکِ خشن از روابط بین‌الملل، عملاً به ماشینِ توجیه‌گرِ نیروهای آشوب‌ساز بدل شده‌اند. آن‌ها با سوءاستفاده‌ی وقیحانه از اشمیت و تقلیلِ پیچیدگی‌های انضمامی به یک دوگانه‌ی نخ‌نمای ضدامپریالیستی، خواسته یا ناخواسته، آب به آسیابِ آمریکاهراسی، اسرائیل‌هراسی و در نهایت، استراتژی‌های ویرانگرِ جمهوری اسلامی می‌ریزند.
این مبلغانِ دروغینِ امر سیاسی، کینه‌های ایدئولوژیکِ خود را در زرورقِ «منافع ملی» و «موازنه‌ی تهدید» می‌پیچند تا ناتوانی‌شان در فهمِ سرشتِ تراژیکِ سیاست را پنهان کنند. آنان، درست مانند زندانیانِ افلاطون در غار، سایه‌های روی دیوار را - که محصولِ آتشِ تعصباتِ خودشان است - با واقعیتِ جهانِ بیرون اشتباه گرفته‌اند و با نامِ اشمیت، همان کاری را می‌کنند که اشمیت تمام عمر از آن برحذر می‌داشت:
اخلاقی‌کردنِ ریاکارانه‌ی سیاست برای پنهان کردنِ فرار از ساحتِ تصمیمِ سخت.
در نهایت، تاریخ، این قاضیِ بی‌رحم، نشان داد که رژیم‌های فکریِ مبتنی بر کینه، حتی اگر خود را در زرهِ پولادینِ رئالیسم بپوشانند، در برابر طوفانِ حوادث و اراده‌ی معطوف به بقا، چیزی جز بناهایی مقوایی نیستند.


#رئالیسم_سیاسی
#کارل_اشمیت
#ژئوپلیتیک
#سیاست

3 months ago | [YT] | 4

Audiobook City

🐉 افسانه‌ی سرِ مار و لویاتان هفت‌سرِ جمهوری اسلامی

چرا بر خلاف تصور بسیاری که فکر می‌کردند خامنه‌ای «سرِ مار» است و با زدن سر مار عمر رژیم آن پایان می‌یابد، با وجود مرگ و حذف خامنه‌ای رژیم جمهوری اسلامی به مثابه یک رژیم توتالیتر شیعی توانسته خود را حفظ کرده و به جنگ ادامه دهد!
چرا این رژیم حیات و مماتش به یک شخص وابسته نیست!

سال‌هاست که تخیل سیاسیِ بسیاری از ناظران و مخالفان، مسحورِ یک استعاره‌ی جذاب اما به شدت تقلیل‌گرایانه بوده است: «سرِ مار». این گزاره که با قطع کردن سر، پیکره‌ی هیولا از کار می‌افتد و حیات رژیم بلافاصله پایان می‌پذیرد، چنان در اذهان رسوب کرده بود که گویی در عرصه‌ی پیچیده‌ی سیاست با یک حقیقتِ بدیهیِ زیست‌شناختی مواجهیم. اما آیا تقلیل دادنِ یکی از پیچیده‌ترین فرم‌های حکمرانیِ ایدئولوژیک در دوران مدرن به یک ارگانیسمِ بیولوژیک که حیاتش صرفاً در گرو تپش‌های قلب یک شخصِ واحد است، خطایی استراتژیک نبود؟ تاریخِ پس از حذفِ این «سر»، خط بطلانی بر این فانتزیِ سیاسی کشید. واقعیتِ سخت و زمختِ سیاست نشان داد که ما نه با یک دیکتاتوریِ کلاسیکِ فردمحور، بلکه با یک «ماشینِ توتالیترِ شیعی» مواجهیم؛ ماشینی که حیات و مماتش به نفس‌های یک فرد تقلیل نمی‌یابد و استراتژیِ بقای آن، ریشه‌هایی بسیار عمیق‌تر از کاریزمای یک شخص دارد.
برای فهم این خطای شناختی، باید به سراغ یکی از شاهکارهای تاریخ اندیشه‌ی سیاسی، یعنی مفهوم «دو بدنِ پادشاه» اثر ارنست کانتوروویچ رفت. کانتوروویچ نشان می‌دهد که در الاهیات سیاسی، حاکم واجد دو بدن است: یک بدنِ طبیعی و فانی که بیمار می‌شود و می‌میرد، و یک بدنِ سیاسی و نامیرا که هرگز زوال نمی‌‌پذیرد و تجلیِ ساختار و نهادِ حاکمیت است. جمهوری اسلامی نیز، در مقام یک برساختِ الاهیاتی-سیاسی، دقیقاً بر مبنای چنین دوگانه‌ای عمل می‌کند. شخصِ «ولی فقیه» تنها حاملِ موقتِ آن «بدنِ سیاسیِ» نامیراست. با مرگ یا حذفِ فیزیکیِ خامنه‌ای، آن کالبدِ قدسی و ساختارِ حقوقی-امنیتی که پیرامون مفهومِ اتوریته‌ی شیعی تنیده شده، فرو نمی‌ریزد؛ بلکه به سادگی به ظرفِ بیولوژیکِ دیگری منتقل می‌شود، یا حتی در غیابِ یک فیگورِ هژمونیک، در شبکه‌ای درهم‌تنیده از نهادهای نظامی و الیگارشیِ حاکم تکثیر می‌گردد. بنابراین، امید بستن به مرگِ فیزیکیِ یک فرد برای فروپاشیِ یک نظمِ مستقر، نشان از فقرِ فهمِ نظریِ ما از ذاتِ رژیم‌های توتالیتر دارد.
این رژیم، پیش و بیش از آنکه تجلیِ اراده‌ی یک شخصِ واحد باشد، یک «نظام» است. واژه‌ی نظام در اینجا دال بر یک شبکه‌ی خودمختار از منافع اقتصادی، بوروکراسیِ عریض‌وطویلِ سرکوب، و مهم‌تر از همه، یک هستی‌شناسیِ رادیکال است که خود را در وضعیت «جنگِ دائمی» تعریف می‌کند. با توجه به مفهوم «امر سیاسی» نزد کارل اشمیت، این ماشینِ توتالیتر برای تداومِ حیاتِ خود، دائماً نیازمندِ بازتولیدِ مرزِ میان «دوست و دشمن» است. جنگ و بحران، برای چنین ساختاری، یک وضعیتِ استثنایی یا عارضه‌ای تحمیل‌شده از سوی یک رهبرِ ماجراجو نیست، بلکه دقیقاً خودِ «وضعیتِ نرمال» و شرطِ امکانِ بقای آن است. از همین روست که با حذفِ بالاترین مقام آن، چرخ‌دنده‌های این ماشین از حرکت بازنمی‌ایستند و جنگ در جبهه‌های مختلف ادامه می‌یابد، چرا که سوختِ این ماشین نه از خون یک فرد، بلکه از تضادهای بنیادینی تأمین می‌شود که رژیم با جهانِ پیرامونِ خود تعریف کرده است.
این تقلیل‌گراییِ خطرناک، یعنی یکی پنداشتنِ «رهبر» و «رژیم»، باعث شد تا بسیاری نتوانند استقلالِ عملِ نهادهای قدرت و دینامیسمِ درونیِ یک ایدئولوژیِ مسلح را درک کنند. رژیم توتالیتر، همچون موجودی هزارتو، چرخه‌ای خودبسنده از بقا را خلق کرده است که حتی با قطع شدنِ سرِ نمادینش، می‌تواند از طریق شبکه‌ی عصبیِ غیرمتمرکزِ خود به حیاتِ ویرانگرش ادامه دهد. درک این واقعیتِ تلخ، گامِ نخست برای خروج از غارِ توهماتِ تقلیل‌گرایانه و نگریستنِ مستقیم به مغاکِ سیاستی است که در آن، مرگِ یک مستبد، لزوماً و به‌خودی‌خود به معنای مرگِ نهادِ استبداد نخواهد بود.


#فلسفه_سیاسی
#سیاست
#جمهوری_اسلامی
#جنگ

3 months ago | [YT] | 4